Monday, May 10, 2010

نشانی


چه سرگردان است این عشق

که باید نشانی اش را

از کوچه های بن بست گرفت

چه حدیثی است عشق

که نمی پوسد و افسرده نیست

حتی آن هنگام

که از آسمان به خانه آوار

شود
احمدرضا احمدی

Friday, March 19, 2010

بهارانه


















دختران خندان ، باریک ، شاد


روسری ها آبی، کوچک ، رو به باد

گیسوان تیره و روشن ، پیراهن سبز ،
( شاید هم صورتی
)

سینه ها جمع ، ایستاده ، آماده ، خواهنده، خواننده
،

بوی بهار ، باد خوب

بهار هم جنس هم آغوشی است ، بهار مال دختران است

عیدشان مبارک

آسوده باش


بی تاب بود و میلرزید، آهسته سرکی دراز کرد به بالینم

صدای نفسش بود و نبود. انگار فراموشش میکرد و

دوباره یادش می آمد

خس خس نفس مرا نیز گاه و بیگاه دید ،
گویی هر کدام والسلام دیگری بود


آسوده شد ، آرام گرفت ، رفت

بانو ! آسوده برو

Sunday, July 12, 2009

فاتحان جاوید


روزگاری تمامی کوچه های بن بست را
پر بوسه طی میکردم
این روزها ، بی تو اما تمامی جاده ها
.ساکنند و خموش
ببین ما فاتحان جاوید بن بست های دیروز
چگونه مسخ پیچ و خمهای بی انتها شدیم
_________
.

Tuesday, July 7, 2009

دوباره ها




،دوباره از نو مینویسم
حال همه ما
... خوب است

Wednesday, April 8, 2009

پیرانه سر


این د ل کودک، مرا
با چوبدستش
. بسیار هی هی کرده
خسته ام بانو
.از بسکه هی هی نرسیدم

Wednesday, February 11, 2009

اینجایم






به خطا گفتندم
!که هوایی گشتی ای سوسو
،زمینی بودم اما
،گاهی نیز آسمانی
.هوایی اما هرگز
_______
.

Wednesday, January 21, 2009

هوای خوش



اصلا چکارشان داری؟
اينان که مونس همين دو سه روزِ گُلند و گلبرگند
اين درخت هم که از خودشان است
يک هفته‌ای می‌آيند همين حدود ما و
هی هوای خوش و
...بعد هم می‌روند جائی دور آن دورها
سید علی صالحی

Sunday, January 4, 2009

آن سرش پیدا



ِ سوختم در بازی
.الِِچ ، بلِِچ
ازدفتر اشعار نانوشته هستی

Tuesday, December 16, 2008

بی بهونه

به تو ار نظر حرام است بسی گناه دارم
چو که ترک سر بگفتم چه غم کلاه دارم

Monday, December 8, 2008

Saturday, November 22, 2008

..رسم سرای


،هی وارون وارون وارونه
،روزگار دورون دورونه

Thursday, November 6, 2008

چشم سیاه




خبر داری که این دنیا همش رنگِ ؟


تو این دریای چشمای سیاهو پس چرا داری؟



Saturday, November 1, 2008

Monday, April 28, 2008

ش

آ هسته میگویمت و بی منت حرف زائد

بگذار ناشنیده من در پس بازدم های ابرگونت تار بماند


تا کسی را یارای دیدنش هم نباشد

.
.
.
من ، دلواپس ِ آنان ِ پشت پرده ام

Wednesday, February 13, 2008

روزتان مبارك







،و چه بسيار روزگارانيست كه دلبركان آشناي اينان

در جاهايي دور از اين ديار ِ بسيار دور

چيزي را به يادگار جا گذارده اند

،و ديگراني مثل همه ما

،مردمكان چشمان سو سوي خود را به اميد نگاهي

نگاهكي ويا حتي غباري

.نمي بندند

Tuesday, February 5, 2008

بي دست و پا، دل


بانو! معذور داريدم
.. كه پايم در گل است

Sunday, December 30, 2007

خوانده



و من مهرورزي را آموختم



در همان نيم سايه سار كوه ها و دره هايش



با تجربه سرانگشتان برهنه و بي پروا



كه از پس هر دم دم ريز و تندش ، نيم چهره سرخ ميگردد و



!نيم روي زرد



در نهايت چه كسي ميفهمد در پيچاپيچ بازي رود و دريا



خوانده كدامين است؟